من دریک مدرسه نمونه مردمی در جنوب تهران درس میخوندم قرار بود رقیب مدارس باسابقه ای مثل البرز ومفید و علوی و.. باشیم و به اجبار فقط رشته ریاضی! ساعت درسی هم دوبرابر با نون اضافه و خیارشور و... خلاصه دوره اول بودیم وموش آزمایشگاهی شدیم.
و شانس ما جنگی بود و جبهه ای ومدارس رزمندگان و تو انستیم از ایزولاسیون جان بدر ببریم و سپس مشتاقطلبگی شدیم وبا یکی از دوستهای فابریکم هم قسم شدم و قید دانشگاه و مهندسی و... رو زدیم.
شدیم نافرمانهای لیان شامپو بایکوت شدیم ولی مدرسه باید از ۹۰ نفر که حالا ۱۰ نفر شهید و مجروح داده بود قبولی کنکور بده ولی مدیر فهیمی داشتیم وارد مذاکره شدی م و ایشون به خانواده های ما گفتند اشکال نداره برن حوزه ولی در داانشگاه هم علوم انسانی بخونند ؟
بعد از قول کیسینجر گفتند اینها راست میگن غرب مبخواهد استعدادهای ما برن رشته های مهندسی و پزشکی که همیشه از اونها عقبتریم.
این روایت رو از این استاد ارجمند خوندم دیدم عینا درد دل ما در سال ۶۶ هست که با زبان بی زبانی و جوونی وخامیمون میزدیم ولی کسی گوشش بدهکار نبود .
البته طرح هایی مثل مدارس دکترحداد یا امام صادقو مدرسه عالی شهید مطهری این هدف را دنبال می کردند ولی محدودیتهای زیادشون بچه های خلاقو ازاد اندیش زیادی را از خودشون دور می کردند و...
حالا بخوانیم فرمایش استاد را....
ارادتمند م.ر. شایسته ۹۹۰۵۰۸
دانشگاه تهران که بودم یه دوستی داشتم که رتبه هم اتاقیش تو کنکور تک رقمی بود و برق دانشگاه شریف میخوند و باباش نماینده یه جایی بود.!
برا فوق لیسانس رفت کانادا، بعد از مدتی به باباش گفت می خوام ول کنم و برگردم و یا برم قم درس حوزه بخونم، یا تو دانشگاه های خودمون مدیریت بخونم.
باباش هر چند دکتر و نماینده است ولی تو فضای غیر متفکرانه جامه ما زندگی می کرد و بیش از سطح تفکر عوام، به چیزی نمی تونست توجه کنه.
بنابراین این کار پسرش رو خیلی احمقانه می دونست و بهش گفت: تو معتبرترین دانشگاه دنیا داری درس می خونی، اونم در بالاترین رشته! دو روز دیگه که برگردی ایران، میشی استاد دانشکده مهندسی برق دانشگاه صنعتی شریف، با کلی درآمد و عزت و احترام؛ چرا همچنین تصمیم گرفتی؟
جواب داد: بابا یه روز که اینجا از تنهایی دلم گرفته بود به فکر فرو رفتم و در احوال هم کلاسی هام دقت کردم که ظاهرا جزو نوابغ درجه یک دنیا بودند.
دیدم همشون یا افغانی هستند یا ایرانی، یا پاکستانی، یا هندی و یا ....... و به طور کلی همشون مال این کشورای استعمار زده هستند.
از خودم پرسیدم، مگه اینجا بهترین دانشگاه و این رشته، بهترین رشته نیست؟ پس نابغه های انگلیسی و اسرائیلی و آمریکایی کجا هستند؟
بالأخره همشون که خنگ نیستند و حتما اون ها هم چهار تا نابغه دارند.
رفتم تحقیق کردم و فهمیدم چه کلاه گشادی سرم رفته. دیدم اون ها نابغه هاشونو میفرستند تو رشته هایی که به شاهرگ حیاتی بشریت مربوط میشن. این کارو میکنند تا بتونند بشریت رو چپاول کنند. نابغه هاشونو می فرستند تو رشته هایی که برای امورات سخت افزاری و نرم افزاری بشری، مثل منابع انسانی، نفتی، کشاورزی، معادن، نوابغ، ادارات، شهرداری ها، وزارت خونه ها، نظام آموزشی، نیروهای نظامی و انتظامی و...، حکم سیستم عامل ویندوز رو داره تا بتونند همه این ها رو به بهترین وجه با همدیگه هماهنگ کنند.
نابغه های اونا در رشته های علوم انسانی مثل فلسفه، حقوق، مدیریت، جامعه شناسی یا کشاورزی، اقتصاد و امثال اینا درس میخونند.
اونجا بود که فهمیدم اونا به من به چشم یه کارگر فریب خورده نگاه می کنند. نه مثل یه دانشمند فرهیخته. همون طور که ما اگه لوله آب خونه مون بترکه، زنگ می زنیم لوله کش بیاد و طبق نظر ما اتصالات لوله رو تعمیر کنه، اونا وقتی که می خوان ماهواره و موشک پرتاب کنند، زنگ میزنند کارگر از ایران یا چند تا کشور عقب مونده بیاد و برای اونا و زیر نظر و تحت مدیریت اونا موشک هوا کنه. با این تفاوت که این کارگر بر خلاف لوله کش، باید حتما نابغه باشه. و همون جور که ما نجارها و کارگرها رو تحویل می گیریم و دمشونو می بینیم تا کارمون رو درست و خوب انجام بدهند، اون ها هم کارگرای نابغه شون رو تحویل می گیرند تا کارشون پیش بره و بتونند به هدفشون برسند. فهمیدم که تو کشور اونا، ارزش واقعی رشته های مهندسی و پزشکی، در حد بنا و معمار ساختمون و نجار، یا یه ذره بیشتره، ولی تو کشورای استعمارزده، ارزش علوم رو جابجا کردند و رشته هایی که ارزششون برابر ارزش انسانه و اصل موضوعشون سعادت انسان و جامعه است، تو کشور ما خوار و ذلیل شده، ولی رشته های مهندسی و تجربی به کاخ آرزوها تبدیل شده اند.
یه زمانی یکی از رؤسای جمهور کشور در جمع دانشجویان ایرانی مقیم اروپا سخنرانی کرد و اونجا با افتخار گفت: ما افتخار می کنیم که چهل درصد دانشمندان ناسا، و بزرگترین استادان دانشگاه های اروپا، ایرانی هستند. ما افتخار می کنیم که معتبرترین پزشکان اروپا، متخصصان ایرانی اند و .........
من تو دلم بهش گفتم: استاد! تو فکر کردی اون شصت درصد که ایرانی نیستند، آمریکایی هستند؟! اون شصت درصد هم مال چهار تا کشور بدبخت استعمارزده هستند که مسؤولین شون مثل تو نفهمیدند چه کلاهی سرشون رفته؛ اون شصت درصد هم مال افغانستان و مالزی و پاکستان و سوریه و عراق و چین و هند و لبنان و ژاپن و... هستند.
نابغه تراز اول آمریکایی و انگلیسی و فرانسوی و اسرائیلی هرگز وقتش رو تو این رشته ها تلف نمیکنه.
سیستم مدیریتی شون به گونه ای طراحی شده که نابغه اونا به رشته ای بره که شاهرگ حیات بشریته، به رشته ای بره که بتونه نابغه ما رو مثل یه برده به کار بگیره.
یه زمانی اروپا و آمریکا برای ساخته شدن نیاز به برده هایی داشتند که کارهای بدنی خیلی سخت رو انجام بدن. با کشتی حمله کردن به آفریقا و کشتند و غارت کردند تا مردم سیاه پوست، از بچه هفت هشت ساله، تا پیرمرد هفتاد ساله رو بار کشتی کنند و بیارند به اروپا و آمریکا تا براشون بردگی کنند.
امروز هم اروپا و آمریکا برای ساخته شدن نیاز به برده دارند، منتهی نه اون برده های سیاه پوست دیروزی که کارهای بدنی طاقت فرسا انجام میدادند. برده امروزی باید نابغه باشه تا بتونه موشک و ماهواره و رادار و تجهیزات پزشکی عجیب و غریب بسازه.
برده دیروز رو به زور با کشتی بار میزدن و میبردن اما برده امروز رو با برنامه ای به نام المپیاد ریاضی و زیست و شیمی و نجوم شناسایی، میکنن و میبرند. ......
دکتر عبدالرسول کشمیری
دنیایی را تصور کنید که در آن آدمها فقط یک روز زندگی کنند!
سرعت چرخش زمین به اندازهای کند است که یک شبانهروز به اندازۀ کل عمر یک انسان طول میکشد..
هر مرد یا زنی، در تمام عمر خود تنها یک طلوع را میبیند و یک غروب را!
در این دنیا هیچ کس آن قدر زنده نیست که شاهد تغییر فصول باشد.
فقط در کتابها میتوان تنوّع فصول را فراگرفت.
کسی که در دی ماه متولد شود، همۀ عمرش را در سرما زندگی میکند.
هرگز گلهای سنبل، سوسن و مینا را نمیبیند...
هرگز شاهد سرخ و طلایی شدن برگهای افرا نخواهد بود.
هرگز صدای جیرجیرک و چکاوک به گوشش نخواهد رسید.
به همین سان، کسی که در تیر ماه به دنیا بیاید، همۀ عمرش را در گرما زندگی خواهد کرد.
هرگز دانههای برف را روی گونهاش احساس نخواهد کرد.
هرگز بلور روی دریاچهای یخزده را نخواهد دید!
و هرگز صدای جیرجیر چکمهها را روی برف تازه نخواهد شنید...
در چنین دنیایی، نور طرح زندگی را میریزد.
کسی که هنگام غروب آفتاب چشم به جهان گشوده باشد:
نیمۀ نخست زندگیاش را در تاریکی شب به سر میبرد.
مشاغل خانگی، مانند بافندگی و ساعتسازی را میآموزد،
بسیار کتاب میخواند،
اندیشمند می شود،
زیاد غذا میخورد
و از تاریکی عظیم بیرون میهراسد و خیالاتش از اشباح پر میشود.
کسی که هنگام سپیدهدم به دنیا بیاید:
تندرست و قوی میشود،
از کتابها و کارهای ذهنی دوری میکند،
بشاش است و اعتماد به نفس بالایی دارد و از چیزی نمیهراسد.
چه متولدین طلوع، چه متولدین غروب، هنگام تغییر نور به مشکل بر میخورند:
متولدین غروب !
هنگام طلوع خورشید، با دیدن ناگهانی درختان و اقیانوسها و کوهها خیره میشوند،
روشنایی روز چشمانشان را میزند، به خانههایشان پناه میبرند و پنجرهها را میپوشانند و بقیۀ زندگی را در فضاهای نیمهتاریک میگذرانند...
متولدین طلوع!
هنگام غروب خورشید به خاطر ناپدید شدن پرندگان در آسمان، سایههای لایه لایۀ آبی دریا و حرکت افسونگر ابرها به ناله میافتند.
مینالند و از آموختن مهارتهای خانگی تاریک شانه خالی میکنند. روی زمین دراز میکشند و به بالا نگاه میکنند و میکوشند آن چه را زمانی میدیدند، ببینند.
کتاب رؤیاهای انیشتن
آلن لایتمن
محمد فاضلی – عضو هیئت علمی دانشگاه شهید بهشتی
✅ شما فکر میکنید با آدمی به مشخصات زیر در این کشور چه رفتاری میشود؟