شخصی بعد از نماز در بلندگو گفت:
آهای مردم همگی گوش کنید!
میخواهم کسی را به شما معرفی کنم
که قبلا دزد بوده، مشروب و مواد مخدر
مصرف میکرده، زناکار و خلافکار بوده و هیچ
گناهی نیست که مرتکب نشده باشه
ولی اکنون خدا او را هدایت کرده
و همه چیز را کنار گذاشته است..
بعد گفت: بیا احمد جان بلندگو را بگیر
و خودت برای مردم تعریف کن که چطور توبه کردی!
احمد آمد و بلندگو را گرفت و گفت:
مردم من یک عمر دزدی میکردم،معصیت میکردم،مال حروم میخوردم
خدا آبرویم را نبرد!
اما از وقتی که توبه کردم این ملا هیچ کجا برای من آبرو نگذاشته است!
ساعد مراغه ای از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود:
زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم…
اما وی با بی اعتنایی تمام سری جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی؟!»
گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم؛ آن هم با قیافهایی حق به جانب…
باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی؟!»
شدیم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت «خاک بر سرت؛ فلانی وزیر امور خارجه است و تو…؟!»
شدیم وزیر امور خارجه گفت «فلانی نخست وزیر است… خاک بر سرت کنند!!!»
القصه آنکه شدیم نخست وزیر و این بار با گامهای مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی یکه بخورد و به عذر خواهی بیفتد.
تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشید و گفت:
"خاک برسر ملتی که تو نخست وزیرش باشی"
یک روز پادشاهی همراه با درباریانش برای شکار به جنگل رفتند.
هوا خیلی گرم بود و تشنگی داشت پادشاه و یارانش را از پا در می آورد. بعد از ساعتها جستجو جویبار کوچکی دیدند. پادشاه شاهین شکاریش را به زمین گذاشت، و جام طلایی را در جویبار زد و خواست آب بنوشد، اما شاهین به جام زد و آب بر روی زمین ریخت.
برای بار دوم هم همین اتفاق افتاد، پادشاه خیلی عصبانی شد و فکر کرد ، اگر جلوی شاهین را نگیرم ، درباریان خواهند گفت: پادشاه جهانگشا نمی تواند از پس یک شاهین برآید ؛ پس این بار با شمشیر به شاهین ضربه ای زد. پس از مرگ شاهین پادشاه مسیر آب را دنبال کرد و دید که ماری بسیار سمی در آب مرده و آب مسموم است.
او از کشتن شاهین بسیار متاثر گشت.
مجسمه ای طلایی از شاهین ساخت.
shayestehmr.blogsky.com
بر یکی از بالهایش نوشتند :
«یک دوست همیشه دوست شماست حتی اگر کارهایش شما را برنجاند.»
روی بال دیگرش نوشتند :
«هر عملی که از روی خشم باشد محکوم به شکست است.»
❤️
گویند شیخ ابو سعید ابوالخیر چند درهم اندوخته بود تا به زیارت کعبه رود. با کاروانی همراه شد و چون توانائی پرداخت برای خریدن حیوانی جهت سوار شدن نداشت پیاده سفر کرده و خدمت دیگران میکرد .
تا در منزلی فرود آمدند و شیخ برای جمع آوری هیزم به اطراف رفت، در زیر درختی مرد ژنده پوشی با حالی پریشان دید و از احوال وی جویا شد و دریافت که از خجالت اهل و عیال در عدم کسب روزی به اینجا پناه آورده است و یک هفته است که خود و خانواده اش در گرسنگی بسر میبرند.
چند درهم اندوخته خود را به وی داد و گفت : برو . مرد بینوا گفت : مرا رضایت نیست تو در سفر حج در سختی باشی تا من برای فرزندانم توشه ای ببرم . شیخ گفت : حج من ، تو بودی و اگر هفت بار گرد تو طواف کنم بهتر از آن است که هفتاد بار زیارت آن بنا کنم .
ته پیازو رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف تابه ، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در رو زدند.
پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه شوهرم حس و حال صف نونوایی نداشتیم.
بابام می گفت:
نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد. هیچ وقت.
دستم چرب بود، شوهرم در را باز کرد و دوید توی راه پله.
پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند ، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود .
صدای شوهرم از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا.
برای یک لحظه خشکم زد.
ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. همدیگه رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم.
اما خانواده ی شوهرم اینجوری نبودن، در می زدند ومیامدند تو،روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند.
برای همین هم شوهرم نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد.
آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند.
من اصلا خوشحال نشدم. خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم.تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم...
چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید!
شوهرم توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید.
پرسیدم:
برای چی این قدر اصرار کردی؟
گفت:
خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم.
گفتم:
ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم.
گفت:
حالا مگه چی شده؟
گفتم:
چیزی نیست ؟؟؟ !!!
در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم.
پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت:
دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟
تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم !
پدر و مادرم تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند.
وقتی شام آماده شد،
پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت.
مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد.
خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.
پدر و مادرم هردو فوت کردند.
چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت:
نکنه وقتی با شوهرم حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟
نکنه برای همین شام نخورد؟
از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند.
راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟
آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند.
واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟!
حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد:
"من آدم زمختی هستم"
زمختی یعنی:
ندانستن قدر لحظه ها،
یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها،
یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها.
حالا دیگه چه اهمیتی داشت وسط آشپزخانه ی خالی، چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد، آه بکشم؟
آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛
فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه...
میوه داشتیم یا نه...
همه چیز کافی بود:
من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک .
پدرم راست می گفت که:
نون خوب خیلی مهمه.
من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم،
اما کسی زنگ این در را نخواهد زد،
کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد.
اما دیگه چه اهمیتی دارد؟
چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیتشو می فهمی...!
از تهمیه میلانی
رحیم قمیشی
اسماش حمید بود، حالا دیگر به او میگفتیم دکتر حمید!
فامیلاش کُهرام بود.
خیلی ناز بود.
همان موقع که آمد جبهه هم، استاد دانشگاه بود. راستش به قیافهاش نمیخورد، نه که خیلی جوان بود، و شاید ۲۵ سال هم نداشت، از بس افتاده بود. از بس با بچهها گرم میگرفت، از بس دلش نرم بود، از بس لبخند از لباش نمیافتاد.
من همیشه عملیات رمضان را از سختترین عملیات عمرم میدانم. دشت صاف، تیرهای رسام قرمز رنگ، گرمای کشنده هوا، طوفان شن... مرداد ۱۳۶۱ جنوب خوزستان.
نمیدانستم حمید آبادانی است، از بس قشنگ و بی لهجه حرف میزد، آرام و شمرده، مثل استاد دانشگاهها.
آن موقعها هنوز دکتر نشده بود، فوق لیسانس داشت و مدرس دانشگاه شهید چمران بود. یواشکی به ما گفته بودند بیشتر مواظباش باشیم.
استاد انگار آمده بود بازدید علمی، دنبال کشف چیزی بود! از این سنگر به آن سنگر میرفت. دیدن بچههای کم سن و شجاع به وجدش میآورد. با تعجب نگاهشان میکرد. معلوم بود عشق توی وجودش زبانه میکشد. حسرت همان بچهها را میخورد.
عملیات که شروع شد من یک طرفش بودم، دوستم اسماعیل آن طرفش، گفتیم اگر تیری ترکشی خورد بی معطلی بیاوریماش عقب. صورت خندانش نگرانمان کرده بود.
مثل بچههایی بود که با یک عملیات بال میزدند.
حمید قامتاش بلندتر از همه ما بود، راه که میرفت التماساش میکردیم کمی خم شود تا تیرهای سرگردان به سرش نخورند!
خم نمیشد، تیر که نخورد، ترکش هم نخورد!
یادم هست نیمه شب رسیدیم به کانال ماهی که هدفمان بود، گفتند کمی باید استراحت کنیم، حمید با تعجب نگاه میکرد که همانجا بچهها دارند نماز شب میخوانند. بعدها برایم از تعجب آن شباش میگفت... نمیتوانست فراموشاش کند.
میگفت این بچهها انگار زمینی نیستند!
حمید با آنکه باز هم آمد جبهه اما انگار خدا خواسته بود زنده بماند. بماند که بگوید چه دیده، بماند که عشق را ببرد برای نسلهای بعد. به همه بگوید چه دیده، بگوید چه خونها ریخته شد، بگوید چه نازنینهایی در غریبی و بی نام و نشان رفتند، تا ما بمانیم!
حمید آنقدر انرژی و استعداد داشت، که بعد از جنگ نه تنها دکترایش را گرفت و در بهترین دانشگاههای کشور تدریس کرد، که نماینده مجلس هم شد. مجلس ششم.
و همانجا ترکش خورد، نه یکی و دو تا...
با اینکه نماینده شده بود صلاحیتاش را رد کردند. گفتند تو التزام نداری، نه به اسلام، نه به نظام، نه به انقلاب.
گفتیم دکتر حمید! بهشان بگو شما که جبهه نبودید، شما که حتی برای انقلاب یک کشیده نخوردید، شما که خاک نخوردید، چطور به من میگویید صلاحیت ندارم!
حمید فقط لبخندی زد. مثل همان موقعهای جبهه. مثل همان موقع که احساس میکرد چقدر راه دارد برای رفتن! و هیچ نگفت.
نمیدانم دلش شکسته بود یا نه، میدانم آنقدر دلش بزرگ بود که به سادگی نشکند...
دوباره رفت همان دانشگاه تهران. دانشجوهایش میدانند چقدر دوست داشتنی بود.
مرد بزرگی که با همه علم و بزرگیاش، همیشه متواضع بود و خندان.
انگار هنوز جبهه بود و دانشجوهایش همان بچههای بی ادعا، همان بچههای دوست داشتنی.
هنوز همه را دوست داشت و همه دوستاش داشتند.
همان موقع که دانشجوهایش تعطیل بودند، همان موقع که بچههای همرزماش در خانه بودند، همان موقع که کسی نمیدانست حمید ناگهان تب کرده و سرفه میکند، رفت بیمارستان برای چکاپ.
دکترها گفتند کرونا گرفتهای...
خودش هم باورش نمیشد!
حمید باز میخندید و سرحال بود، به شوخی گفتیم؛ حمید! تو آن موقعها تیر و ترکشها کاری نکرد، حالا هم چیزی نمیشوی. گفتیم حمید تو بادمجان بمی... حمید! کسی که میخندد هیچاش نمیشود!
اما اشتباه کردیم...
یعنی همان موقع هم که میگفتیم دلمان میلرزید، حمید زمان جنگ ترکشی نخورده بود، اما بعد از جنگ کلی ترکش خورده بود. بد ترکشهایی! از آنهایی که هزار بلندگو دارند، از آنها که از خدا نمیترسند و هر دروغی را میگویند، آن ترکشهایی که یکراست میروند وسط قلب...
۲۹ اسفند گفتند کمی حالش بد شده. باید برود آیسییو...
حمید حتی نماند تحویل سال را ببیند.
دکتر حمید یکباره رفت.
شد آخرین خاطره غم انگیز ۹۸ من و همه بچههایی که عاشقاش بودند.
نمیدانم خودش خواسته بود مثل بچههای نازنینی که پیکرشان برنگشت، تشییع او هم بماند به دلمان.
تنهایی رفت بیمارستان، تنهایی خداحافظی کرد و تنهایی رفت پیش همان دوستانش!
همانهایی که به حالشان غبطه میخورد.
همانهایی که نیمه شب مینشست و نگاهشان میکرد.
پیش خدا...
حمید خیلی نازنین بود، خیلی.
جا مانده بود
دلشکسته بود
تنها بود
رفت پیش دوستانش
رفت پیش همان فرشتهها...
_- _ -_-_-_-_-
رحیم قمیشی رزمنده و آزاده خوزستانی دلاور جبهه های جنگ معاون گردان کربلا از لشکر هفت حضرت ولیعصر « عج » و در عملیات کربلای چهار در دیماه سال ۱۳۶۵ به اسارت نیروهای عراقی درآمد.